حکایات شبهای امتحان / شعر طنز

شب امتحان

بی همگان بسر شود ، بی تو بسر نمیشود
این شب امتحان من چرا سحر نمیشود ؟!
مولوی او که سر زده ، دوش به خوابم آمده
گفت که با یکی دو شب ، درس به سر نمیشود !
خر به افراط زدم * ، گیج شدم قاط زدم
قلدر الوات زدم ، باز سحر نمیشود !
استرس است و امتحان ، پیر شده ست این جوان
دوره آخر الزمان ، درس ثمر نمیشود !
مثل زمان مدرسه ، وضعیت افتضاح و سه
به زور جبر و هندسه ، گاو بشر نمیشود !
مهلت ترمیم گذشت ، کشتی ما به گل نشست
خواستمش حذف کنم ، وای دگر نمیشود !
هر چه بگی برای او ، خشم و غصب سزای او
چونکه به محضر پدر ، عذر پسر نمیشود
رفته ز بنده آبرو ، لیک ندانم از چه رو
این شب امتحان من ،دست بسر نمیشود
توپ شدم شوت شدم ، شاعر مشروط شدم
خنده کنی یا نکنی ، باز سحر نمیشود...!

/ 7 نظر / 6 بازدید
عاطفه

سلام الی جون.مبارکمون باشه زن عمو جدیدمو میگم.......چه خبر////دلم تنگه واست شدیدا..............[گل][قلب][گل]

bita

[قلب][تایید][بغل][ماچ]

گلنوش

سلام.وبلاگ قشنگی داری.من لینکت کردم.

گلنوش

سلام. وبلاگ جالبی داری.من لینکت کردم

ابولفضل

هوس جای ندارد در دلهای ما راز ما عشق پنهان ما صدای ماست سکوت ما چشم معشوق تار و پود نکند روزی چشم دریغ کند از ما

کیمیا

سلام.وبلاگت خیلی قشنگه.میای تبادل لینک کنیم.اگه موافقی بگو.